تبليغاتX
شعر می ریزد اگر چشمم ببیند ماه را...
شعر مي ريزد اگر چشمم ببيند ماه را ...

آسمون سنگینه رو دوش زمین

چين رو پيشونی كوهُ ببين

دل به اين روزای آفتابی نده

شب بی ماه پراندوهُ ببين

 

شب پر از جنازه ی ستاره هاس

با يه حس جعلی تغزلی

مثل يه غلاف شمشيره كه روش

كشيدن نقش و نگار گل گلی

 

دامنش سياهه از دوده ی آه

آهی كه از ته قلب عاشقاس

حتی ماهُ به اسارت می بره

تا به چشم نياد چه قد دلش سياس

 

ماه اگه تو آسمون پا می ذاره

علتش چاقوی پشت سرشه

اون می خواد فرار كنه ، نمی دونه

اين جا قبر اول و آخرشه ...

+ شنبه 28 آذر1388 || 3:14 قبل از ظهر || 
سلام...

از همه ی کسانی که این همه به من محبت دارند سپاس گزارم...این غیبت دو ماهه را بر من ببخشید و به حساب مشغله های خواسته و نا خواسته بگذارید...همیشه باشید...

درخت پاییز

نشد بشناسمت آخر درخت سبز پاييزی

جلو طوفان مث كوهی ولی باعشق می ريزی

درخت پير بی سايه دلت از جنس بارونه

توآغوش تو می خوابن كبوترهای بی لونه

نمی خوای عاشقت باشم ولی از عشق می خونی

شبيه موج دريايی ، ميای اما نمی مونی

نشد بشناسمت اما يه عمره دل به توبستم

هنوزم «لحظه‌ی ديدار» می لرزه دل ودستم

يه روزی كه نمی دونم تو رو از قصه می گيرم

می شم محو تماشات ُ تو چشمای تو می ميرم

 

+ پنجشنبه 14 آبان1388 || 2:53 بعد از ظهر || 
از آن می از گلوی شیشه بالاتر نمی آید

که ماند جای خون توبه ای بر گردن مینا ...

                                                        فیاض لاهیجی

+ جمعه 1 آبان1388 || 12:53 بعد از ظهر

 ای نام تو سر مشق زیبایی ،  بی تو به هر ننگی سزاوارم

یک لحظه دیدار تو کافی بود تا جان به چشمان تو بسپارم

چشم تو را دیدم زمان گم شد ،  از حال رفتم تا تو را دیدم

من بیدلی در شعر مولانا یا نقش گنگی مانده بر غارم ؟

یک عمر با خود زندگی کردم یک عمر خود را بندگی کردم

باور نمی کردم که عمر من یک روز بر خیزد به انکارم

آمیزه ی سختی و آسایش ، انگیزه ی دل کندن و خواهش

ای عشق ، ای طوفان آرامش ! از تو چگونه دست بردارم ...؟!

حالا اگر در اوج سختی ها با خاطری آسوده می خندم

نور تو را در ماه می بینم در قطره دریای تو را دارم

 

+ دوشنبه 5 مرداد1388 || 11:58 بعد از ظهر || 
ما به بن بست خورده ایم

مثل ریشه به سنگ

شب را هر چه می کنیم به نور نمی رسیم...

غروب دیروز

ساحل شلوغ بود که

سر خورشید را زیر آب کردند

و ما نپرسیدیم

چرا دریا قرمز است...

+ سه شنبه 19 خرداد1388 || 1:24 قبل از ظهر || 
سلام

امروز حالم خیلی بد بود...شنیدن خبر فوت پیمان ابدی ... نمی دونم...فقط حالم خوب نیست...

این غزل رو دو ماه پیش نوشتم...

در چشم هایم موج می آید ، امواج هم دستند با طوفان

امشب خدایا نا خدایی کن ، سکان بچرخان راه  بر گردان

باید که از این راه بر گردم ، راهی که ما را می برد تا من

راهی که پای رفتنش لنگ است ، پیداست از آغاز آن پایان

سکان بچرخان نا خدا ، بی شک این کوچه ها راهی گردابند

باران همیشه پیک رحمت نیست ، گاهی جهان را می کند ویران

پارو به پارو پیش می رانم در کوچه های خسته از تردید

آیا مرا از یاد خواهی برد ؟ آیا دلت بی من پس از باران...؟

قایق به آب انداخت ماهی گیر ، امروز دریا مثل هر روز است

نه ، موج ها گردن نمی گیرند ، مرگ تو را ای قوی سر گردان

 

+ جمعه 18 اردیبهشت1388 || 2:23 قبل از ظهر || 

آخرین ملکه زمین  عنوان فیلم دوست داشتنی ست که خاطرات خوبی از دوران ساختش دارم.محمد رضا عرب فیلم را کارگردانی کرد.حالا اکران شده...پیشنهاد می کنم ببینیدش...

+ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 || 10:22 بعد از ظهر

من دچار "هنوزم":

                       یک جنون مزمن

                        که زمان می گذرد

                                  ولی زمانه  نه.

من دچار هنوزم

هنوز پشت پنجره می ایستم

هنوز ماه را جستجو می کنم

هنوز گریه می کنم

هنوز عاشقم

هنوز...

+ سه شنبه 18 فروردین1388 || 0:2 قبل از ظهر || 
کتاب دوست عزیزم سیروس زکایی منتشر شد:

                    طوفانی در گندم زار

+ شنبه 24 اسفند1387 || 2:39 قبل از ظهر

می ترسم از باران که رنگ خون بگیرد

آئینه ها زنگار روز افزون بگیرد

از بس که گندیده ست دل در سینه هامان

شاید تمام شهر را طاعون بگیرد

فرقی ندارد ، خشک و تر با هم بسوزد

وقتی که آه یک دل محزون بگیرد

می دانم از من هیچ کس دیوانه تر نیست

تا شعرهایش ماتم مجنون بگیرد

ای رود ،باور کن که دریا مقصد توست

نگذار جانت را تب هامون بگیرد

+ یکشنبه 4 اسفند1387 || 0:0 قبل از ظهر ||